تبليغاتX
رســــــــوای زمــانــــه

رســــــــوای زمــانــــه

در میان مردمی كه می دوند برای "زنده بودن"
آرام قدم بردار برای " زندگی كردن ".
به كسی اعتماد كن كه بتواند سه چیز در تورا تشخیص دهد:

اندوه پنهان شده در لبخندت را

عشق پنهان شده در عصبانیتت را

و معنای حقیقی در سكوتت را

پی نوشت 1:من باور دارم ...

که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

پی نوشت 2:چقدر سخته

                                   همرنگ جماعت

              شدن وقتی

                                                                          جماعت خودش 

                                                                                                هزار رنگه.

پی نوشت 3:پس از مدت ها برگشتم دوستان.قول میدم حتما حتما بهتون سر بزنم

+نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت10:38 قبل از ظهرتوسط ♥♣IC£.ßøY♣♥ | |

سلام بر محرم که آغاز فصل دلدادگیست

محرمی دیگر از راه رسید و دیگر بار که چندین قرن از غروب غریبانه عاشورا و كربلای ۶۱ هجری می‌گذرد، یاد رشادت، پایداری، عدالتخواهی، شهامت و شهادت حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، ابوالفضل العباس(ع) و هفتادو دو پایمرد صحرای کربلا دوباره در دل‌ها جان گرفت چراكه حماسه كربلا و واقعه ی عاشورا مهم‌ترین رخدادی بوده كه مظلومیت امام حسین(ع) و ددمنشی دشمنان اهل بیت را روایت می کند که شاید نظیر چنین حادثه ای در هیچ جای تاریخ اتفاق نیفتاده است.

نام حسین(ع) با محرم پیوند خورده و جانفشانی او و یاران باوفایش به محرم، روح و حیات دمیده است. ماه محرم برای شیعیان و عاشقان حسین(ع) از آن سالهای دور تا به حال، ماه حزن و اندوه بوده است. آنان همه ساله به عشق امام حسین(ع) گرد هم می آیند، بر مظلومیتش اشک ماتم می ریزند و از چشمه زلال عنایتش سیراب می شوند.

حسین(ع) برخلاف آنچه غافلان از سر دشمنی بر زبان می‌رانند، نه تنها مظهر جنگ و خونریزی و خشونت نبود كه نماد بی‌بدیل مظلومیت و شهادت است. او به كربلا نیامد كه انتقام بگیرد، آمد كه دیگران در طول تاریخ، انتقام خون پاك او و یارانش را از یزیدیان زمانه بگیرند. حسین به كربلا نیامد تا بجنگد، آمد تا شاهدی باشد هماره زنده بر مظلومیت حق و فریبندگی باطل، او نه برای خونخواهی، كه برای عدالت طلبی و شهادت در سرزمین بلاخیز کربلا قدم گذاشت. حسین(ع) و یارانش با جان و ایمان آمده‌ بودند تا نه خون دشمن، كه خون خود بریزند و اسوه‌ ایثار و فداكاری برای تمامی عاشوراها و كربلاهای تاریخ باشند.

حسین(ع) فقط رضای خدا را در نظر داشت و جان خویش و اهل بیت و اصحاب خویش را با خداوند معامله نمود. تحمل تشنگی و رنجهای عاشورا و اسارت اهل بیت او برای رضای رب العالمین بود تا مکتب و دینش زنده بماند تا جامعه گرفتار در ظلم آزاد گردد. او خواست مسلمانانی که پیامبر و علی و فاطمه را فراموش کرده بودند دوباره برگرداند، او میخواست مردم اسیر و برده دنیا و خواهشهای نفسانی خویش نشوند، او یاد و خاطره معاد را زنده گردانید، او میخواست مکتب توحیدی لا الله الا الله باقی بماند، او میخواست بیت المال مسلمانان که در دست جنایتکاران افتاده بود و همه حیف و میل میشد به مسلمین بازگرداند، او میخواست دوباره قرآن همراه با فهم حقایق تلاوت گردد، او میخواست به انسانهای جهان بفهماند که دیندار واقعی باشند و هیچگاه در مقابل ظلم ستمگران سکوت نکنند و تنها در سایه ی آگاهی از دنیا و همنوعان خود بندگی خداوند را شایسته خویش بدانند.

اما عاشورا و كربلا فقط از آن ما مسلمانان نیست. آنچه در محرم سال 61 هجری به وقوع پیوست حادثه‌ای از آن تاریخ است و به تمامی آیندگان تعلق دارد. حسین بن علی(ع) امروز در اقصی نقاط جهان یک الگوی وارسته و شناخته شده است و ماجرای زندگی و وداع زیبای او با زندگی، تحسین هر آزاده‌ ای را با هر مرام و مسلك و دین و آیینی برمی‌انگیزد. مردمان شاید همه، اسلام را نشناسند اما تمامی نسل ها عدالت و آزادی و عزت و كرامت نفس را می‌شناسند.

اینها همه و همه ارزش‌های انسانی هستند که نه صرفا اسلامی، بلکه هرآن‌كس كه آزادی و آزادگی را قدر بنهد، سیدالشهدا را هم می شناسد و هر آن‌كس كه آزادیخواهی و عدالت‌طلبی آرمان او باشد، حسین(ع)، پیشوا و امام اوست. برای همین است که این روزها حال و هوایمان عوض شده و در هر کوی و برزن وطنمان نام "یا حسین" حیاتی دوباره گرفته است، صدای "یا مظلوم" از ماذنه‌های شهر در همه‌جا پیچیده است و شیفتگان حسین(ع) با جامه‌های سیاه زیر خیمه وفاداری‌اش دل را با نوحه و سوگنامه های حضرتش آذین بسته اند.

نام حسین (ع) که بر زبانت می وزد، جانت جوانه می زند، بارانی می شوی، سراپایت آینه می شود، بلند می شوی، وضوی اشک می گیری و سرازیری چشمانت را به شیون می نشینی. چون میدانی که آغاز فصل دلدادگی و عرض ارادتمندی به آقا امام حسین(ع) فرا رسیده و در سایه اهتزاز بیرق‌های عزاداری‌اش هنوز هم می توانی راه و رسم حقیقی آزادگی را بیاموزی و فریاد "هیهات منا الذله" اش را در وانفسای زمانه ات معنا کنی و با سرلوحه قرار دادن آرمان های او آینده ات را سامان ببخشی ...

+نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت12:20 بعد از ظهرتوسط ♥♣IC£.ßøY♣♥ | |

سلام به همه دوستای گلم

امروز تولدمه...

خیلی خوشحالم...از اینکه یک سال هم در پناه خودش گذشت...خیل امسال بهم کمک کرد...کمک کرد

دانشگاه قبول بشم...کمک کرد یک سالو با سربلندی بگذرونم...کمک کرد تو

تمرینات موسیقیم

پیشرفت کنم...از همه مهم تر بهم عمری داد تا یک سال دیگه در کنار خانواده خوب و دوس داشتنیم

باشم...خداروشکر میکنم که یه تن سالم بهم داده...یه خانواده گل...چی از این بهتر؟...تو  این یک سالی

یه عده سعی کردن خانوادمو اذیت کنن...اینو خوب میدونم که این رفتار ها از حسادته...حسادت به

زندگی خوبو دوس داشتنیم...یک ساله آیندرو هم به امید خودش شروع میکنم...میدونم بدون اون

هیچم...پس خداجون کمکم کن...

خدایا به امید خودت ...

تــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــــــــدم مــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

پ ن :سمت راستیه منم

+نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1390ساعت11:7 قبل از ظهرتوسط ♥♣IC£.ßøY♣♥ | |


آدم هاي ساده را دوست دارم

همان ها كه بدي هيچ كس را باور ندارند

همان ها كه براي همه لبخند دارند

همان ها كه هميشه هستند...براي همه هستند

آدم هاي ساده را بايد مثل يك تابلوي نقاشي ساعت ها تماشا كرد

عمرشان كوتاه است

بس كه هر كسي از راه ميرسد

يا ازشان سوء استفاده ميكند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان ميدهد

آدم هاي ساده را دوست دارم

بوي ناب آدم ميدهند


 

+نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت12:45 بعد از ظهرتوسط ♥♣IC£.ßøY♣♥ | |

 
دخترم جرالدين, از تو دورم , ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.تو

کجايی؟در پاريس ,روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين را ميدانم و چنان است

که گويي در اين سکوت شبانگاهی ,آهنگ قدمهايت را ميشنوم.شنيده ام نقش تو

در اين نمايش پرشکوه, نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده

است.جرالدين, در نقش ستاره باش و بدرخش ,اما اگر فرياد تحسين آميزتماشاگران

و عطر مستی آور گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين

و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های

تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمين

بيا و زندگی مردم را تماشا کن; زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که

پاهايشان از بينوايی می لرزدو هنرنمايی می کنند. من خود يکی از ايشان بوده

ام.جرالدين دخترم ,تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه

ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی

است.داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و

صدقه می گيرد, داستان من است.من طعم گرسنگی را چشيده ام.من درد

نابسامانی را کشيده ام.و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که

اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد

نمی کند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند حرفی نبايد زد. به

دنبال نام تو نام من است :"چاپلين"جرالدين دخترم, دنيايی که تو در آن زندگی می

کنی, دنيای هنرپيشگی و موسيقی است.نيمه شب آن هنگام که از سالن

پرشکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون می آيی, آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن

.حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل ميرساند بپرس .حال زنش را بپرس و اگر

آبستن بود و پولی برای خريد لباس بچه نداشت ,مبلغی پنهانی در جيبش بگذار. به

نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا

بپردازد.اما برای خرجهای ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستی.دخترم جرالدين گاه

و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بيوه ,کودکان يتيم را

بشناس و دست کم روزی يک بار بگو:من هم از آنان هستم.تو واقعا يکی از آنان

هستی و نه بيشتر.هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را

ميشکند . وقتی به مرحله ای رسيدی که خود را برتر تماشاگران خويش بدانی,

همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را

خوب می شناسم.آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد که از قرن ها پش زيبا

تر از تو ,چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايی ميکنند.اما در آنجا از نور خيره کننده

تئاتر شانزه ليزه خبری نيست.دخترم جرالدين ,چکی سفيد امضا برايت فرستاده ام

که هر چه دلت می خواهدبگيری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک

خرج کنی با خود بگو:سومين فرانک از آن من نيست.اين مال يک مرد فقير و گمنام

است که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جست و جو لازم نيست.اين نيازمندان

گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می

زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول ,اين فرزند بی جان شيطان خوب

آگاهم. من زمانی دراز در سيرک زيسته و هميشه و هر لحظه برای بند بازان روی

ريسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم

بر روی زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار سقوط می

کنند.دخترم جرالدين ,پدرت با تو حرف می زند. شايد شبی درخشش گرانبهاترين

الماس اين جهان تو را فريب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ريسمان نا

استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زيبای يک

اشراف زاده بی بند و بار تو را بفريبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود.

هميشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از اين رو دل به زر و زيور نبند. بزرگترين

الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر

روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ,با او يک دل باش و به راستی او را دوست

بدار. معنی اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. بهمادرت گفته ام که در اين

خصوص برای تو نامه ای بنويسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای

تعريف"عشق "که معنی آن" يکدلی" است شايسته تر از من است.دخترم هيچ

کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که شايسته آن باشد.دختری

ناخن پای خود را برای آن عريان می کند. برهنگی بيماری عصر ما است. به گمان

من تن تو ,بايد مال کسی باشد که روحش را برای تو عريان کرده است.حرف بسيار

برای تو دارم ,ولی به وقت ديگر می گذارم.و با اين آخرين پيام نامه را پايان می

بخشم. انسان باش, پاک دل و يکدل ;زيرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن

بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

پدر تو ,چارلی چاپلين


یه دوست جونی عزیز واسم نوشته که:

در حقیقت این نامه نوشته چارلی چاپلین نیست! سی و چند سال پیش متن این نامه به دست فرج الله صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کار خودمون نوشته شده. در واقع برای اولین بار متن این نامه در مجله روشنفکر توسط شخص سر دبیر یا همان جناب فرج الله صبا در قسمت نوشته های فانتزی به چاپ رسیده. در روز چاپ به علت تنگی وقت کلمه فانتزی از بالای ستون جا می افته و باعث میشه تا این نامه ی زیبا از زبان چارلی حتی به زبانهای دیگر دنیا هم ترجمه شود.

+نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت11:13 قبل از ظهرتوسط ♥♣IC£.ßøY♣♥ | |